|
تا حالا تو بغل دختر 2 سال و دوماه تون گریه کردین؟ امروز از آن روزهایی بود که بی حوصله بیدار شدم.اصولا من آدم سحرخیزیم ولی امروز زیاد خوابیدم شاید برای همین کسل بودم.با هانا تا 10:30 خواب بودیم صبح بزور می خندیدم و یه کمی باهاش بازی کردم خانه رو جارو کردم ظرفهای توی سینک رو شستم، یه کمی وبلاگ گردی کردم به جای اینکه حالم بهتر شه بدتر شد.ظهر هانا موقع خواب زیاد گریه کرد خیلی عصبی بودم توی دلم کلی سرش داد زدم.تا حالا اینکار رو کردین؟واقعا احساسم واقعی بود واقعا فکر می کردم دارم داد می زنم و یه کمی آروم شدم اما یهو زدم زیر گریه .هانا بچه ام هاج و واج مونده بود چی شده.خیلی عصبیم ازحرف نزدن هانا.دلم میخواست مثل بچه های همسنش بغلم کنه و به جای اینکه بگه مامان ده (یعنی مامان ده تا دوستت دارم) جمله کامل رو بگه دلم میخواست شیرین زبونی این روزهاش رو می دیدم و می شنیدم وقتی پست لالایی گلناز رو خواندم (نشد لینکش رو بزارم)که هانای گلناز که از هانای من کوچیکتره چطور حرف می زنه یا پست آخر مامان شاینا جون رو خواندم یهو قلبم درد گرفت.نگین مهم نیست بالاخره حرف میزنه .باید جای من باشین و بفهمین چی میگم چقدر براش رنگها رو میگم یا نگاهم نمیکنه یا یا توجه نمیکنه چقدر براش لغتهای آسون رو تکرار میکنم فایده ایی نداره اصلا حاضر نیست بگه.دیگه جلوی کسی بلند نمیگم حرف نمیزنه.دیگه وقتی با ایما و اشاره چیزی می خواد بهش نمی خندم و چیزی که خواسته بهش نمی دم اما چه فایده دریغ از یه تغییر.حتی نمی توانم بفهمم هانا هوشش چطوره. اصلا حاضر نیست حروف جدید رو تکرار کنه فقط حروفی که استفاده میکنه شامل " م-ا-ب-د-ر-گ-ج-ی-پ-و است.وقتی کتاب رو میگیره دستش ،منم مادرم دلم می خواد صداش رو بشنوم که غلط غلوط می خونه اما تنها صدایی که می شنوم همینه آگیا ، آگیا ، آگیا و ... همین.به وفور از هان استفاده میکنه بجای آره ، سلام، بیا، برو، و صدتا کلمه دیگه. بهم نگین ببر گفتاردرمانی مهدی نمیزاره.میگه هانا هیچ مشکلی نداره فقط تنبلی میکنه تو داری زیادی بزرگش میکنی بالاخره می بینی که حرف میزنه.اما مادر نیست که بفهمه با خواندن پستهای مامانها چه حالی بهم دست میده وقتی دختر عزیزم چیزی رو می خواد و میگه گیگو گیگو.و من باید کل وسایل خانه رو نشونش بدم تا بفهمم منظورش چیه.نگین جوابش رو نده نگین با بی تفاوتی مجبورش کن حرف بزنه نگین هنوز که زوده خیلی دیر نشده.تو رو خدا اینها رو بهم نگین .همین الان هم که دارم اینها رو می نویسم اشکهام داره میاد و نمی توانم جلوشون رو بگیرم.مسخره ام نکنین که این چه بیکاره که نشسته برای حرف نزدن بچه اش گریه می کنه باید جای من باشین و بفهمین که وقتی می ری خانه مادرشوهرو و دخترخاله شوهرت که چندسال از تو کوچیکتره با چه غروری از حرفهای پسرش که از هانا دوماه کوچیکتره حرف میزنه و آخر سر بهم میگه هانا هنوز حرف نمیزنه؟ این روزها کم غذا خوردن هانا هم بیشتر اعصابم رو بهم ریخته.اهرکی هانا رو می بینه میگه چه لاغر شده.(این جمله برای یه مادر از صدتا فحش بدتره)از وقتی از دبی برگشتیم مصصم شدم که بهش دیگه سوپ ندم .هانا هم خیلی خیلی بد غذا میخوره تقریبا 80% مواقع داد منو درمیاره و باید سرش داد بزنم تا بخوره می دونم این روش اشتباهه ولی خیلی خیلی حرص میخورم که بعد از هر لقمه آب میخواد و وقتی بهش نمی دم گریه می کنه.خیلی مواقع تحمل می کنم و محلی به گریه اش نمیزارم اما بعضی وقتها هم دیونه میشم و سرش داد میزنم. این روزها دلیل برای ناراحتی زیاد دارم وضعیت کار مهدی هر روز منو نگرانتر میکنه به هیچ کس هم نمی توانم چیزی بگم چون جز ناراحتی برای کسی فایده ایی نداره خیلی باهاش حرف میزنم خیلی زیاد ،اما احساس می کنم مهدی هم بریده.زندگی مون بشدت سخت شده کمتر همو می بینیم تا مهدی وقت داشته باشه که درس بخونه. این روزها فکر رفتن هم بیشتر آزارم میده .وقتی رویه مبلها رو می بینم که اینقدر کثیف و چرک شده و با هرچی می سابم تمیز نمیشه وقتی تو کابینتها رو می بینم و فکر می کنم شاید از این خراب شده که مثلا اسمش وطنه بریم.بلاتکلیفی بین موندن و رفتن.که اگه بریم چی میشه اگه بمونیم چی میشه.وقتی چهارشنبه خبر دار شدم که پسردایی مظلومم رو که به هیچ وجه تو خط مسائل س ی ا س ی نیست تو درگیری ها گرفتن و تا فردا صبح ازش بی خبر بودیم خیلی حالم بد بود که اگه اینجا بمونم و یه روز این بلا سر هانا بیاد چیکار کنم؟چهارشنبه که رسیدم خانه مامان ،مهدی و مامان فوری رفتن خانه دایی و بعد مهدی و شوهرخواهرهام رفتن بدنبال پسر دایی.هرجای تهران که فکر کنین.منم با هانا و مریم تو خانه مامان .خیلی جلوی خودم رو گفتم که گریه نکنم اما بازهم اشکهام بی اختیار امد فقط توانستم برم تو دستشوئی که کسی نبینه و های های گریه کردم که نکنه بلایی سر ر ا م ی ن بیاد.آنهایی که امدن تولد هانا دیدنش . از من 11 سال کوچیکتره وقتی بچه بود می گفت زنم هیواس.کلی باهاش داستان داشتم خیلی دوستش دارم و اصلا طاقت ناراحتی اش رو ندارم.5شنبه صبح تو شوش ولش کردن کتک هم نخورده بود. بگذریم خیلی پرت و پلا نوشتم به قول مهشید از هر دری سخنی شد. منو ببخشین اینها رو نوشتم که فقط باهاتون درددل کرده باشم.مطمئنم که تا شب که مهدی بیاد حالم بهتر شده و با دیدن روی ماهش که همیشه و با همه خستگی اش بهمون میخنده همه سختی ها رو فراموش می کنم.از اینکه غرهای منو خواندین ممنون از اینکه اینجا هستین و من همیشه تشنه دوست رو تنها نمیزارین بازهم ممنون.
نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 17:19 |
لینک ثابت |
|