تبليغاتX
هانا فرشته ما

هانا فرشته ما

صفحه ی نخست | آرشيو | پست الکترونیک | خروجی وبلاگ

کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین من اورد؟

تا حالا تو بغل دختر 2 سال و دوماه تون گریه کردین؟

امروز از آن روزهایی بود که بی حوصله بیدار شدم.اصولا من آدم سحرخیزیم ولی امروز زیاد خوابیدم شاید برای همین کسل بودم.با هانا تا 10:30 خواب بودیم صبح بزور می خندیدم و یه کمی باهاش بازی کردم خانه رو جارو کردم ظرفهای توی سینک رو شستم، یه کمی وبلاگ گردی کردم به جای اینکه حالم بهتر شه بدتر شد.ظهر هانا موقع خواب زیاد گریه کرد خیلی عصبی بودم توی دلم کلی سرش داد زدم.تا حالا اینکار رو کردین؟واقعا احساسم واقعی بود واقعا فکر می کردم دارم داد می زنم و یه کمی آروم شدم اما یهو زدم زیر گریه .هانا بچه ام هاج و واج مونده بود چی شده.خیلی عصبیم ازحرف نزدن هانا.دلم میخواست مثل بچه های همسنش بغلم کنه و به جای اینکه بگه مامان ده (یعنی مامان ده تا دوستت دارم) جمله کامل رو بگه دلم میخواست شیرین زبونی این روزهاش رو می دیدم و می شنیدم وقتی پست لالایی گلناز رو خواندم (نشد لینکش رو بزارم)که هانای گلناز که از هانای من کوچیکتره چطور حرف می زنه یا پست آخر مامان شاینا جون رو خواندم یهو قلبم درد گرفت.نگین مهم نیست بالاخره حرف میزنه .باید جای من باشین و بفهمین چی میگم چقدر براش رنگها رو میگم یا نگاهم نمیکنه یا یا توجه نمیکنه چقدر براش لغتهای آسون  رو تکرار میکنم فایده ایی نداره اصلا حاضر نیست بگه.دیگه جلوی کسی بلند نمیگم حرف نمیزنه.دیگه وقتی با ایما و اشاره چیزی می خواد بهش نمی خندم و چیزی که خواسته بهش نمی دم اما چه فایده دریغ از یه تغییر.حتی نمی توانم بفهمم هانا هوشش چطوره.

اصلا حاضر نیست حروف جدید رو تکرار کنه فقط حروفی که استفاده میکنه شامل " م-ا-ب-د-ر-گ-ج-ی-پ-و است.وقتی کتاب رو میگیره دستش ،منم مادرم دلم می خواد صداش رو بشنوم که غلط غلوط می خونه اما تنها صدایی که می شنوم همینه آگیا ، آگیا ، آگیا و ... همین.به وفور از هان استفاده میکنه بجای آره ، سلام، بیا، برو، و صدتا کلمه دیگه.

بهم نگین ببر گفتاردرمانی مهدی نمیزاره.میگه هانا هیچ مشکلی نداره فقط تنبلی میکنه تو داری زیادی بزرگش میکنی بالاخره می بینی که حرف میزنه.اما مادر نیست که بفهمه با خواندن پستهای مامانها چه حالی بهم دست میده وقتی دختر عزیزم چیزی رو می خواد و میگه گیگو گیگو.و من باید کل وسایل خانه رو نشونش بدم تا بفهمم منظورش چیه.نگین جوابش رو نده نگین با بی تفاوتی مجبورش کن حرف بزنه نگین هنوز که زوده خیلی دیر نشده.تو رو خدا اینها رو بهم نگین .همین الان هم که دارم اینها رو می نویسم اشکهام داره میاد و نمی توانم جلوشون رو بگیرم.مسخره ام نکنین که این چه بیکاره که نشسته برای حرف نزدن بچه اش گریه می کنه باید جای من باشین و بفهمین که وقتی می ری خانه مادرشوهرو و دخترخاله شوهرت که چندسال از تو کوچیکتره با چه غروری از حرفهای پسرش که از هانا دوماه کوچیکتره حرف میزنه و آخر سر بهم میگه هانا هنوز حرف نمیزنه؟

این روزها کم غذا خوردن هانا هم بیشتر اعصابم رو بهم ریخته.اهرکی هانا رو می بینه میگه چه لاغر شده.(این جمله برای یه مادر از صدتا فحش بدتره)از وقتی از دبی برگشتیم مصصم شدم که بهش دیگه سوپ ندم .هانا هم خیلی خیلی بد غذا میخوره تقریبا 80% مواقع داد منو درمیاره و باید سرش داد بزنم تا بخوره می دونم این روش اشتباهه ولی خیلی خیلی حرص میخورم که بعد از هر لقمه آب میخواد و وقتی بهش نمی دم گریه می کنه.خیلی مواقع تحمل می کنم و محلی به گریه اش نمیزارم اما بعضی وقتها هم دیونه میشم و سرش داد میزنم.

این روزها دلیل برای ناراحتی زیاد دارم وضعیت کار مهدی هر روز منو نگرانتر میکنه به هیچ کس هم نمی توانم چیزی بگم چون جز ناراحتی برای کسی فایده ایی نداره خیلی باهاش حرف میزنم خیلی زیاد ،اما احساس می کنم مهدی هم بریده.زندگی مون بشدت سخت شده کمتر همو می بینیم تا مهدی وقت داشته باشه که درس بخونه.

این روزها فکر رفتن هم بیشتر آزارم میده .وقتی رویه مبلها رو می بینم که اینقدر کثیف و چرک شده و با هرچی می سابم تمیز نمیشه وقتی تو کابینتها رو می بینم و فکر می کنم شاید از این خراب شده که مثلا اسمش وطنه بریم.بلاتکلیفی بین موندن و رفتن.که اگه بریم چی میشه اگه بمونیم چی میشه.وقتی چهارشنبه خبر دار شدم که پسردایی مظلومم رو که به هیچ وجه تو خط مسائل س ی ا س ی نیست تو درگیری ها گرفتن و تا فردا صبح ازش بی خبر بودیم خیلی حالم بد بود که اگه اینجا بمونم و یه روز این بلا سر هانا بیاد چیکار کنم؟چهارشنبه که رسیدم خانه مامان ،مهدی و مامان فوری رفتن خانه دایی و بعد مهدی و شوهرخواهرهام رفتن بدنبال پسر دایی.هرجای تهران که فکر کنین.منم با هانا و مریم تو خانه مامان .خیلی جلوی خودم رو گفتم که گریه نکنم اما بازهم اشکهام بی اختیار امد فقط توانستم برم تو دستشوئی که کسی نبینه و های های گریه کردم که نکنه بلایی سر ر ا م ی ن بیاد.آنهایی که امدن تولد هانا دیدنش . از من 11 سال کوچیکتره وقتی بچه بود می گفت زنم هیواس.کلی باهاش داستان داشتم خیلی دوستش دارم و اصلا طاقت ناراحتی اش رو ندارم.5شنبه صبح تو شوش ولش کردن کتک هم نخورده بود.

بگذریم خیلی پرت و پلا نوشتم به قول مهشید از هر دری سخنی شد.

منو ببخشین اینها رو نوشتم که فقط باهاتون درددل کرده باشم.مطمئنم که تا شب که مهدی بیاد حالم بهتر شده و با دیدن روی ماهش که همیشه و با همه خستگی اش بهمون میخنده همه سختی ها رو فراموش می کنم.از اینکه غرهای منو خواندین ممنون از اینکه اینجا هستین و من همیشه تشنه دوست رو تنها نمیزارین بازهم ممنون.



نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 17:19 | لینک ثابت |

ادامه عکسها

نمی دونم چرا نشد بقیه عکسها رو تو پست قبل بزارم.

هانا در محلات

خانه ییلاقی پدر بزرگم تو ده عیسی آباد جایی که مامانم تابستونهای بچگی اش رو اینجا گذرونده وکلی ازش خاطره داره

هانا مرداد88 تولد مونا خانم برادرم .آخی بچه ام چه کپل بوده

تولد تارا جون مامان سارا

فکر نکنین دخترم عاشق این آقا پسر شده ها نه.می خواست موبایلش رو بگیره

جشن پرشین بلاگ 5 شنبه 88/8/7 دوهانا. هانای من و هانای مامان گلناز.چه سخنرانی میکنه هانا.

تارای خوشگل مامان مهشید(مامان مهشید اعتراض کردن که چرا عکس تارا سیاه افتاده اشکال منه که با موبایل گرفتم  خواستم از وبلاگ لیلی عکس بردارم که نتوانستم به هر حال شما بدونین که تارا خانم گرچه تو این عکس هم خوشگله ولی خیلی خوشگلتر از اینه که می بینین ما که عاشقشیم.)

وندای خوش تیپ مامان گلناز

یونای نازنین مامان لیلی

هانا سر خاک بابا



نوشته شده توسط در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 11:35 | لینک ثابت |

عکسهای تولد دو سالگی هانا

من یه مامان تنبلم همین جا اعتراف می کنم.ولی امروز میخوام جبران کنم.عکسها رو می گذارم از تولد هانا تا دیشب با تاخیر دوماهه.شرمنده اگه حوصله تون سر می ره چون خیلی زیاده.بچه هایی که تولد هانا بودن و اینجا عکسشون نیست دلیلش اینه که تو بعضی عکسها صورت مامانها معلوم بود نگذاشتم همینجا عذرخواهی می کنم. روی عکسها برین اسم بچه ها رو می بینین

 

تارای مامان مهشید

هانا ، تارا ، باران

 

 






هانا در محلات

 









































































نوشته شده توسط در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 10:42 | لینک ثابت |

عشق دوم

من برای بار دوم عاشق شدم

چیه خوب عاشق هانا شدم اشکالی داره؟جدی میگم وقتی نگاهش می کنم می خواهم ضعف کنم هی جلوی خودم رو میگیرم.خدا اگه به من موهبت قشنگ نوشتن رو نداده لااقل اجازه داده زیاد عاشق شم.یه موقع دیدی از این عشق دومی بیشتر خوشم آمد یه بچه دیگه هم آوردم!!!!!!!! نه شوخی کردم من غلط بکنم.

وقتی میگن مادر ، آدم فکر می کنه همچین که نطفه بچه بسته شد تو یهو یه حس قلمبه مادری از آسمون میفته تو دلت.اما اشتباه نکن عزیزم از این خبرها نیست طول میکشه.وقتی باراداری هی دست میزنی به شکمت و میگی یعنی الان این تو یه موجود زنده اس؟ هی می خواهی به خودت تلقین کنی که دلت براش پر میزنه.اما می بینی انگار با آن حس مادری که می گن خیلی فاصله داری بعد چندماه میگذره و یه کم احساس نزدیکی بیشتری بهش می کنی.نه ماه که تموم شد به خودت میگی وقتی بدنیا بیاد و ببینیش عاشقش میشی لحظه شماری می کنی ببینیش و مثل من احمق هم استدلالت برای زایمان طبیعی اینه که مگه میشه من بیهوش باشم و لحظه ایی که نه ماه منتظرش بودم رو نبینم؟ می خواهم همون موقع که بدنیا آمد بغلش کنم و آییییی گریه کنم آی گریه کنم که دل سنگ هم آب بشه.اما ............ اشتباهت همینجاس چون هرچی کلاس زایمان بدون درد رفتی و پول بی زبون رو دادی به خانم پرستار که بهت یاد بده چطوری باید نفس بکشی و چطوری باید ... بزنی تا زودتر و راحتر بیاد موقع بدنیا آمدن بچه فراموش می کنی.

وقتی ساعت نه صبح روز 2 شهریور رفتم حمام پیش خودم گفتم نکنه امروز باشه و بهم الهام شده برم حمام آخه مامانم کلی برام تعریف کرده بود که سر زایمان من حتی آرایشگاهش رو هم رفته بوده.القصه ساعت 11 دردها با فاصله دو دقیقه به دو دقیقه شروع میشه.خوب منم که تا حالا نزائیده بودم بلد نبودم.خانه مادرشوهر باشی و هی گزارش درد بدهی؟مگه میشه.رفتم تو اتاق و در رو بستم یه کاغذ و مداد برداشتم و فاصله دردها رو نوشتم.بعد مهدی طفلی رو که همون روز امتحان فوق پیام نور داشت صدا کردم و گفتم درد دارم مهدی هم اصرار که به مامانش بگیم.و اما مادرشوهر نازنینم که آمدن گفتن نه جانم درد زایمان که یهو دو دقیقه به دو دقیقه شروع نمیشه به این راحتی نیست مگه می توانی بشینی اگه درد زایمان بود الان اینجا غش کرده بودی.منم که ساده باور کردم .آنروز جمعه بود و مادرشوهر جان بخاطر من که عاشق آبگوشتم آبگوشت درست کرده بودن به من گفتن تو بشین سر سفره ما برات غذا میاریم و منم که بقول خواهرم ،عروس گلم ،گفتم نه مگه میشه منم باید کمک کنم ظرف ترشی بدست دولا شدم بزارم سر سفره که یهو درده گرفت دولا ماندم مامان مهدی ترسید و گفت نه مثل اینکه خبریه.غذا نخور تا بریم بیمارستان.ساعت1 رفتیم بیمارستان جمعه بود و نه دکتر خودم بود و نه دکتر بیهوشی.یادت بخیر دکتر بیاتی که بهم گفتی به امید اپیدورال که نمی خواهی زایمان طبیعی کنی؟چون شاید جمعه باشه و دکتر بیهوشی نداشته باشیم.خلاصه دوستان رفتیم اتاق انتظار و پرستار شفت معاینه کردو گفت بچه داره میاد سریع به دکتر زنگ زد که دکتر خودت رو برسون همین الانه اس که بچه بیاد.اما.... این هانای چشم سفید تا شب ساعت 10:10 دکتر بیچاره رو معطل کرد.دکتر هم همش با من دعوا که مگه بهت نگفتم زایمان طبیعی نکن شماها فکر میکنین ما برای پولش میگیم .بیچاره روز جمعه از ساعت3 تا 10 شب تو بیمارستان بود.البته پولش رو گرفت شما نگران نباشین.

و اما از مادر بچه بشنوید که خیلی سرحال خوابیده بود رو تخت و گه گداری یه ناله ایی می کرد.از آنجایی که یه کمی هم خجالتیه همیشه فکر می کرد وای اینهایی که درد دارن و داد می زنن چقدر روشون زیاده.پرستارهای مهربون هم هی می گفتن وای چه مامان خوبی اصلا داد نمی زنه.وقتی پرستار شیفت روز با شیفت شب عوض شد گفت فقط یه زائو داریم که خیلی خوبه و همکاری می کنه.چشمتون روز بد نبینه وقتی دکتر برای چندمین بار امد و دید خبری از امدن هانا خانم نیست به پرستار شیفت شب گفت کیسه آبش رو پاره کنین خیلی طول کشیده.واییییییی که از همون موقع دردهای من شروع شد و هرچی کلاس رفته بودم یادم رفت.بیمارستان رو گذاستم رو سرم دادهایی می زدم که نمی دونین.مگه می گذاشتم این دکتر بخت برگشته از اتاق بره بیرون.اینجور مواقع تو دردها معمولا یا شوهرشون رو صدا می کنن یا مادرشون رو ولی من هی می گفتم دکتر (با ناله بخوانین) تا می خواست از در اتاق بره بیرون می گفتم دکتر نرو دکتر منو تنها نزار من الان میمرم کمکم کن . خلاصه هرچی التماس بود می کردم که بمونه.تا 9:30 من داد زدم و گریه کردم و درد کشیدم.دکتر گفت بریم تو اتاق زایمان شاید تو آن پزیشن قرار بگیره و بیاد .حالا نگو هانا خانم سرشون بزرگه.درنهایت دکتر به پرستار گفت زنگ بزنین دکتر بیهوشی بیاد ببریمش سزارین.منو میگی لجم درامد اینهمه درد کشیدم حالا باید درد بیهوشی رو هم بکشم پرستار برگشت و گفت زنگ زدم الان حرکت میکنه.

دکتر بیاتی گفت آخرین راه رو هم امتحان میکنم اگه نشه دیگه میری برای سزارین یه لوله پلاستیکی نشونم داد و یه توضیحاتی هم داد که من آنموقع هیچی نفهمیدم یه چیزی شبیه فرسپس درست کرد و مثل اینکه با آن هانا رو کشید بیرون آن لحظه دیگه نایی برای داد زدن نداشتم فقط منتظر بودم بیاد بیرون و راحت شم.تمام احساس مادری ام تموم شده بود ازش بدم میامد اصلا دلم نمی خواست ریختش رو ببینم.وقتی دکتر گذاشتش رو سینه ام نگاهش کردم حسابی عصبانی بودم که اینقدر درد کشیدم.دریغ از یه قطره اشک خوشحالی.

اینه که میگم دلم خوش بود وقتی آمد یهو حس مادری هم باهاش میاد.داستان طولانیه.حس مادری هم به مرور امد اما الان که دوسال و دو ماهشه فکر می کنم دیگه حس مادری ام زده بالا.یه لحظه هم نمی توانم ازش دور باشم.نمی دونم 20 سالش بشه چطوری میشم.

نمی دونم چی شد اینها رو نوشتم اصلا می خواستم جریان 5شنبه که رفتیم یه سری جشن پرشین بلاگ رو بنویسم اصلا چی شد؟


نوشته شده توسط در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 9:51 | لینک ثابت |

کنسل شدن قرار وبلاگی

همین الان از لیلی جون مامان یونا اس ام اسی داشتم برای قرار وبلاگی جمعه صبح.تصمیم داشتم ترتیب یه قرار رو بدهم ولی به احتمال خیلی زیاد نمیشه چون لیلی جون ساعت 1 بعد از ظهر پرواز برگشت دارن.

من داشتم پستهای قدیمم رو دوباره می گذاشتم اینجا الان دیدم پستهای جدید شده آرشیو نظرات یعنی چی آنوقت؟


نوشته شده توسط در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 23:59 | لینک ثابت |

این مردم نازنین - سهراب

طبق معمول من وقتی کم می نویسم یعنی خانه مامانم هستم.امروز برگشتم.

از 5شنبه بگم که تولد تارا جون بودیم جای همگی خالی خیلی خوش گذشت بخصوص به هانا.حسابی هم ماکارونی خورد و من اینقدر خوشحال بودم که نمی دونین.

مهمترین خبر اینه که ،من بعد دو سال توانستم یه کتاب رو تمام کنم.از وقتی هانا بدنیا امده من معتاد کتاب یا فقط کتاب تربیت یا بیماری کودکان رو خواندم یا اگه زبونم لال یه کتاب رمانی چیزی دستم گرفتم در حد چند صفحه بوده چون یا هانا نگذاشته یا خودم خوابم برده.اما ... از آنجایی که من نفسم برای رضا کیانیان میره ، بیشتر از دوماه پیش رفتم تو یه کتاب فروشی زیر پل کریم خان که برای هانا خانم یه کتاب که عکس هواپیما داره بخرم(آخه بچه ام عاشق هواپیماس قراره خلبان بشه)ناگهان چشمم افتاد به عکس عزیزتر از جانم(چشم مهدی روشن) که تو لیست کتابهای پرفروش ماه بود و منم که نزدیک بود پس بیافتم خیلی خیلی جلوی خودم رو گرفتم که همونجا از روی عکس روی جلد کتاب ماچش نکنم.(چی گفتم ؟....) القصه کتاب این مردم نازنین کیانیان عزیز رو خریدم و جلدی امدم خانه که بخوانم اما من از همه جا بی خبر ،خاله مریم چشم دوخته به کتاب نازنینم و آنهم که بدتر از من عاشق رضا کیانیانه کتاب رو ازم قاپید و نذاشت بخوانم.گفت من اینو برمی دارم تو برو برای خودت یکی دیگه بخر.منم که دیدم با داشتن یه خانم خوشگلی مثل هانا ما حالا حالاها سعادت نداریم از محضر جناب کیانیان مستفیذ(با همه ز ها نوشتم آخرشم یادم نیامد مستفیذ با چه زیی بود شما بلدین؟) شیم بی خیال کتاب شدیم به امید روزی که سر صبر بشینیم و از خواندن کتاب این مردم نازنین لذت ببریم.

تا اینکه چند روز پیش به مهدی عزیزم(دارین که الان عزیز شد) گفتم قربونت برم هر موقع از دم کتابفروشی رد شدی این کتاب رو برای من بخر ،طفلک شوهرم هم که خبر نداشت داره کتاب رقیب رو می خره همون شب کتاب رو برام خرید.وای که چه کیفی داد وقتی شنبه شب هانا رو خوابوندم و پریدم روی تخت و د بخوان.تا 1:30 شب پشت هم خواندم و آی خندیدم از ته دل جاتون خالی.خیلی بامزه بود.گفتم خوبه مهدی بیدار شه میگه این نصف شبی خل شده با خودش می خنده.مهدی طفلی که کتاب رو نخواند اما من فردایش اینقدر ذوق داشتم که بیشتر داستانهاش رو برای مهدی تعریف کردم و انگار که مهدی کل کتاب رو خوانده.

اهان اینرو هم بگم که زن دائی من از دوستان خیلی نزدیک خانم آقای کیانیانه خیلی ازشون سوال نکردم ولی اینجور که میگن واقعا همونیه که میگه خیلی ساده و بی تکلفه.آخ که من عاشقشم.

یاد بچگی ام افتادم که همیشه مامانم باهام دعوا می کرد سر کتاب خواندن.چون وقتی کتاب رو می گرفتم دستم دیگه هیچ کاری نمی کردم تا تموم بشه.حتی وقتی مهمون هم داشتیم برای اینکه مامانم غر نزنه میرفتم وسط مهمونها می نشستم و کتاب می خواندم.دیگه همه به دیدن من با سر پائین و مشغول کتاب خواندن عادت داشتن.خوشبختانه مهدی هم مثل خودم عاشق کتاب و فیلمه.یادش بخیر قبل از بدنیا آمدن هانا تقریبا دو سه روز در هفته با مهدی می رفتیم سینمای خانه هنرمندان.تو خانه هم همش در حال فیلم دیدن یا کتاب خواندن بودیم.یه دوستی هم بابام داشت خیلی با احساس بود وقتی من اول یا دوم راهنمایی بودم و فهمید که من شعر نو دوست دارم برام هشت کتاب سهراب سپهری رو خرید خودش هم عاشق شعر خواندن بود.آدم عجیبی بود .آقای بزرگی نازنین یادت بخیر.با چه حوصله ایی می نشست و به من یاد میداد چطوری شعرهای سهراب رو بخوانم و من واقعا جویدم آن کتاب رو.یه زمانی بیشتر شعرهاش رو حفظ بودم بس که خوانده بودم.

عجب پستی شد اصلا شما چیزی فهمیدین؟


نوشته شده توسط در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 0:50 | لینک ثابت |

ویکتوریا

هیچ وقت فکر نمی کردم بشینم جلوی تلویزیون و برای دیدین سریال ویکتوریا دعا کنم که بعضی ها یادشون بره سر ساعت 9:05 صبح پارازیت بندازن و بعد ساعت 9:35 از اینکه دعام مستجاب شه کلی خوشحال باشم.چقدر ما ملت خوشبختی هستیم!!!!! چه چیزهایی باعث خوشحالی ما میشه!!!!!!!!!!


نوشته شده توسط در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 9:35 | لینک ثابت |

دوستان عزیز شدیدا به یه کارگر خانم احتیاج دارم احیانا کسی سراغ نداره؟


نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 16:16 | لینک ثابت |

عروسک جدید و عکسهای تعطیلات

وای چه کیفی داره با هانا بازی کردن جاتون خالی الان داریم با هانا عروسک بازی می کنیم.یه عروسک تولد یکسالگی اش مامانم براش خریده بود که گذاشته بودم بالای کمد .از آن عروسکهایی که خودشون ج ی ش هم می کنن.دیدم الان که دارم بهش ج ی ش کردن رو یاد میدم شاید مناسب باشه.اینقدر ذوق کرد که خدا میدونه.البته مامانش بیشتر ذوق کرد! از وقتی آوردم از بالای کمد داره بهش غذا میده و پوشکش رو عوض میکنه هنوز به جیش کردن نرسیدیم.

واقعا موندم من چطوری این دوسال از بزرگ شدن بچه ام محروم بودم.چه لذتی داره بزرگ شدنش رو ببینی و حظ کنی از اینکه دختر کوچولوی سالم و خوشگلی داری.خدایا ازت ممنون برای داشتن این دوتا گل توی زندگی ام.مهدی و هانا دوتا عشقهای من.

حیفم امد عکس نذارم

روز یکشنبه که به خاله لادن رفتیم گلستان

جمعه صبح اکباتان

5شنبه خانه خاله مرجان.خانه پارچه ایی ایلیا.ایلیا به هانا گفت شب شده دیگه خوابیم.بچه منم سریع اجرا کرد


چهارشنبه اسباب کشی خاله مریم.مثلا ما رفته بودیم کمک کنیم.هانا کفشهام رو درمیاورد و می رفت توی میز می نشست.




نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 13:2 | لینک ثابت |

داستان پیدا شدن برادر هاچ

من امروز می خواستم عکس بزارم بدقولی نکردم ولی نشد آپلود کنم شاید فردا صبح کله سحر که باز بی خوابی به سرم زد و چشمهام هنوز خوابشون میاد امدم و عکسهای تولد دخترکم رو گذاشتم.نمی دونم از کی اینقدر آلزایمری شدم ولی تا یادمه همینطوری بودم تاریخ تولد وسالگرد عروسیها رو اصلا یادم نمی مونه تو دفتر تلفنم یاداشت کردم و هرماه بهشون سر می زنم با این حال بازهم بعضی وقتها یادم میره.تازه دیشب یادم افتاد که روز تولد هانا رو تو وبلاگش جشن نگرفتم.جالبه نه؟چه مامان بدیم من.البته دلیلش این بود که آن هفته که تولد هانا بود من همش خانه مامان بودم برای کارهای تولد.در اصل تولد هانا 2شهریور بود ولی من 6شهریور گرفتم.خلاصه که امیدوارم هانا منو ببخشه.مهمونی میرم کادو یادم میره ببرم.تولد پدر شوهر رو یادم میره ناهار برای مهدی یادم میره درست کنم و ... نمی دونم چرا ولی می دونم که دیگه به حافظه ام اعتباری نیست.

امروز دلم می خواد خیلی چیزها بنویسم اما حیف که خیلی چیزها رو نمیشه نوشت.دلم میخواد از اشتباهات یه دوست بنویسم تو زندگی اش و ازتون کمک بخواهم اما نمی دونم اجازه دارم یا نه .باید اول ازش بپرسم.یه چیزهایی هم مدتهاس اذیتم میکنه که میترسم طرف بخوانه و پته ام برزیه رو آب.اینم نمی توانم بنویسم.دلم میخواست خاطرات حاملگی ام رو بنویسم که بازهم فکر می کنم الان مناسبتی نداره.دلم می خواد از دلتنگی هام بنویسم که اینقدر نوشتم که می دونم اصلا حوصله ندارین.اینروزها تو هر وبلاگی میری پر از دلتنگیه.دلم می خواد ....

از آرش می نویسم برادرم که بعدها یادم نره چطور دوباره و سه باره پیداش کردیم و امیدوارم دیگه آخرین بار باشه.آهان چطوره؟

پسرعموم تو فیس بوک عکسهای برادرم و خانمش رو نشونم داد.گفت به نظرم آرش خیلی عوض شده همه جا با خانمشه هیچ عکسی بدون اون نداره.برام عجیب بود برادر شیطون ما و زن.دنیا خیلی کوچیکه.وقتی شش سال پیش که ما ازش بی خبر بودیم مریم آمد و گفت آرش داره با همکلاسی دوست مریم تو دانشگاه ازدواج میکنه گفتم بابا می دونم نمی خواهی ازش بی خبر باشیم بالاخره خودت یه راهی پیدا میکنی که ما بفهمیم.عکس خانمش رو هم دیدیم دختر خانم و نجیبی بنظرم میومد.تا امسال که پسرعموم عکسها رو نشونم داد.همیشه یه حسی بهم می گفت پیداش کن تو قرن 21 هیچکس نمی توانه گم بشه.می دونستم که میشه اما نخواستم ازش دلگیر بودم.همیشه من بودم تو خانواده که پیش قدم میشدم و می رفتم دنبالش اما هر دفعه همون آش و همون کاسه(می دونم داری می خوانی گله نکن حرف دلمه)دیدم الان ازدواج کردم بچه دارم دیگه زندگی دارم برای خودم.نمی توانم و نمیشه که هی بگم برادرم هست و برادرم نیست به هزار دلیل.نمیشه که همه چیز رو گفت.خلاصه به مریم گفتم.انگار آنهم تمام این سالها همین حس رو داشت و داشت با خودش مبارزه می کرد.نتوانسته بود مقاومت کنه و رفته بود عکسهاش رو دیده بود و براش کامنت گذاشته بود آرش هم جواب داده بود و مدتی بدون اینکه مامان بدونه با هم درارتباط بودن.مکث کردم تو نوشتنم نمی دونم بنویسم یا نه اما اگه ندونین که داستانم داستان نمیشه.آرش از ازدواج اول پدرمه.اینه که مامان مادر خودش نیست.گرچه تو تمام این سالها ذره ایی براش کم نذاشته اما قضیه نامادری عین مادرشوهره هرگز مادر نمیشه از چشم بچه.هرکی ندونه من که می دونم مامانم چه مادری بود برای آرش و از هیچی براش کم نذاشت اما خوب بعضی ها نمی دیدن.بگذریم مریم فکر کرده بود با جریانات آخری که با آرش داشتیم مامان دوست نداشته باشه ما باهاش دوباره ارتباط داشته باشیم اما مثل اینکه ما هنوز مامان رو نشناختیم.عجب زنیه.هرچی فکر می کنم نمی توانم هرگز مثل مامان باشم اینقدر باگذشت اینقدر فداکار.وقتی مریم طاقت نیاورد و بهش گفت مامان کلی خوشحال شد و استقبال کرد از فرط خوشحالی زنگ زد به من و گفتم می دونستم گفت تو چرا حرف نمی زنی باهاش گفتم نمی خوام دوباره آن داستانها تکرار شه گفت هیوا آرش دیگه ازدواج کرده مطمئن باش عوض شده دیگه زندگی اش شوخی نیست کلی نصیحتم کرد اما منم که لجباز زیر بار نرفتم بهارک زنگ زد کلی حرف زد گفت ایندفعه فرق میکنه اما مرغ من یه پا داشت.تا اینکه یه روز جمعه همه خانه مریم بودیم خواهر کوچیکه.قرار بود آرش عصرش زنگ بزنه.از بس همیشه بدقول بود مریم همش می گفت اگه زنگ نزد ناراحت نشین.می خواست ما رو آماده کنه.راستش ته دلم می گفتم کاشکی نزنه کاشکی بزاره ما همینجوری دورادور ازش خبر داشته باشیم.نگین چه خواهر سنگدلی.خودش بهتر از هرکسی می دونه که من چقدر دوسش دارم سالهاس دارم بهش ثابت می کنم اما نمی دید اینه که منم دیگه اصراری به اثباتش نداشتم.زنگ زد.می دونم که انتظار داشت اول من گوشی رو بردارم.ناسلامتی هیوا همیشه پیشقدم بوده اما نه .همینجوری که مامان اینها صحبت می کردن در حال کلنجار رفتن با خودم بودم به مریم گفتم بگو هیوا نیامده.همه با چشمهای خیس از اتاق میامدن بیرون .مامان گوشی رو بهم داد.گقتم نه .اما نشد.صداش همون آرش قبل بود گفت فکر می کردم اول تو گوشی رو بگیری گفتم مریضم حالم خوب نیست صدام گرفته سرما خوردم نمی توانم درست حرف بزنم باشه یدفعه دیگه.باورم نمیشد این منم که دارم این دروغها رو سرهم می کنم هیچ وقت هیچ وقت تو زندگی ام بلد نبودم دل کسی رو بشکنم اما انروز اینکار رو کردم به تلافی تمام دلهایی که تو این سالها از من شکست.تا یه هفته باز با خودم کلنجار رفتم آخر سر رفتم پای لپ تاپ و هرچی تو دلم بود ریختم بیرون.هرچی دلم خواست نوشتم و براش فرستادم.فکر میکردم ناراحت شه ولی نه مثل اینکه دیگه بزرگ شده جوابم رو خیلی سریع داد نوشته بود حق داری اینهمه دلگیر باشی اما ... دیگه دارم قبول می کنم که زمان چقدر خوب همه چیز رو عوض می کنه حالا دیگه آن 38 سالشه.یه زن داره و یه زندگی آروم.تازه داره درس می خوانه.همین یعنی یه آرش جدید.این شد که دوباره شدم همون هیوای قبل یا بقول آرش خواهر وسطی.حالا دیگه بخشیدمش تو دلم هیچی نیست.حالا دیگه می دونم سرش به زندگی شه.گرچه بازم بعضی وقتها دلم ازش می گیره اما خوب می فهمم تو دلش چیه.وقتی خانمش آمد ایران برای دیدن خانوداه اش تو فرودگاه چشمم به پله ها خشک شد.مطمئن بودم که بهمون نگفته ولی میاد.اما نیامد .وقتی مونا رو بغل کردم بوی آرش رو می داد .بابا می دونم آنجا بودی تو هم مونا رو بغل کردی.بوی آرش رو می داد نه؟


نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 9:28 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


اینجا رو به بهانه هانا ولی بیشتر برای با شما بودن و از خودمون نوشتن درست کردم.هر
کسی که به خانه مجازی یا واقعی ما سر بزنه قدم رو چشمهای ما میزاره

آرشیو مطالب

آخرین پست های وبلاگ

پیوند ها

فرهنگ بیمه
لادن عزیزم
عمو پورنگ
گلهای گلدون
باران نخودچی مامان بهار
ستاره جون
هانا جون و مامان مهین
ارشیا جون و مامان هاله
ملودی جون و مامان مهسا
حلما جون و مامان آرام
ساناز عزیزم
تارا جون و مامان سارا
ارشک جون و مامان مهتا
صحرای عزیزم
غزل جون و مامان الهام
تارا جون و مهشید عزیزم
تندیس جون و مامان سحر
فاطمه جون و مامان مریم
یونا جون و مامان لیلی
گل آبی عزیزم
روژین جون و مامان سمیرا
علیرضا جون
پرنیان جون و باران جون
هیژای عزیز
باران کوچولو و مامان گلی
ستایش جون و مامان ندا
مارال جون و غذاهای خوشمزه
خانواده کوچک من
عشق ما آرتینا
آرتین بزرگ مرد کوچک
پریا جون و مامان لیلا
لیلیان جون
هستی جوجو و مامان لیلا

امکانات


Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ hivahana محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم


قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

شهر قالب وبلاگ