تبليغاتX
هانا فرشته ما

هانا فرشته ما

صفحه ی نخست | آرشيو | پست الکترونیک | خروجی وبلاگ

چیزها دیدم در روی زمین+پ.ن

میگم اینهمه زحمت بکش بچه بزرگ کن آخر سر بعد یه بوس و یه دست در روت ببنده بره؟ به همین سادگی؟ خواهرم خانواده مهدی رو شام دعوت کرده بود شب موقع برگشتن هانا رفت تو ماشین بابای مهدی.منم گفتم شما برین دم خانه تون بعد که ببینه من و مهدی داریم میریم ددر ،برمیگرده ولی زهی خیال باطل.هرکاری کردیم نیامد.من رفتم بالا ببینم راضی میشه پالتوش رو درآورد ونشست هرچی گفتم من دارم میرم ددر بابا منتظره نیامد بعد هم دست و بوس و در رو پشت سرم بست.چند دقیقه ایی بیرون در منتظر شدم خبری نشد آمدم خانه زنگ زدم حالش رو بپرسم عمه نرگش گفت خوش و خرم داره بازی میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟ آنوقت اینجاست که میرسم به حرف دوستم که می گفت ما بیشتر به بچه ها وابسته ایم تا آنها به ما.

خیلی اتفاقی داشتم یکی از این پیکهای تبلیغاتی رو نگاه میکردم پره از تبلیغ آتلیه.خنده دارتر از همه این بود که یکی شون نوشته بود عکس با لباسهای قدیمی اروپائی،کیمونوی ژاپنی در همه سنین، عکس دوران بارداری.این دیگه چه صیغه ایه ؟عکس دوران بارداری.یه وقتهایی فکر میکنم تا کی میخوام در مقابل اینهمه زرق و برق مقاومت کنم گرچه خودم هم آدم مقتصدی نیستم.دیشب خانه دوستم میدیدم که با وجودی که اوضاع مالی اش خیلی مناسب نیست بهترین ظرفها رو تو خانه اش داره مایکرو فر و ماشین ظرفشویی هم که صدالبته داشت.آنوقت میری تو اتاق بچه اش می بینی یه تخت خیلی قراضه (که پسرش گفت مال دختر عمه اش بوده) گذاشته ،زیرش هم پر رختخواب ،آنقدر که بچه باید از دور خیز برداره بپره رو تخت ،با یه کتابخانه خراب.نمی گم اینها خوشبختی میاره آره ما هم انوقتها سالها با یه سری تخت و کتابخانه بزرگ شدیم اما یادم نمیاد داغون شده باشن همیشه تمیز و مرتب بودن اما دوستم تا می توانست به سالن و آشپزخانه اش رسیده بود.از این لجم گرفت که بجای آنهمه ظرف جدید و آخرین مدل می توانست پول بده برای بچه اش یه تخت درست و حسابی بخره که خدایی نکرده بچه شب از روی آن ارتفاع پرت نشه پائین.یا اینکه یه دفعه تو شرکت من گفتم خواندم که گرم کردن غذا تو مایکروفر خیلی مضرره و همه همکارهای خانم به اتفاق گفتن ما که آب هم تو مایکرو فر گرم می کنیم من خندیدم و گفتم خوبه که من مایکروفر ندارم و باورتون نمیشه همه با چه تعجبی به من نگاه میکردن اخر سر یکی شون خجالت رو گذاشت کنار و گفت چرا نداری؟ گفتم پولش رو ندارم.البته شوخی کردم دیگه الان آدم اینقدر خرج میکنه که پول یه مایکروفر پولی نیست اما جدا هنوز ضرورتش رو درک نکردم یا مثلا ماشین ظرفشویی تو خانه  یه وجبی ما آخه جایی نداره.یا اینروزها تلویزیون فلان اینچ ال سی دی و سینمای خانگی دیگه جز لاینفک زندگیه هرجا میری صرفنظر از اینکه یارو وضعش چظوره یکی اش رو داره.

تو رو خدا نگین تو چقدر عقب افتاده ایی من نمی گم این چیزها بده ،میگم یه کمی ،یه کمی باید تو این مملکت خراب شده به آینده فکر کرد.یه عمر تو خانه اجاره ایی زندگی کردی خانه بزرگ و وسایل مد روز ،بعد چی شد ؟سر پیری اسبابت به کولت و با اجاره های میلیونی چیکار می خوای بکنی؟حالا همه برن آنتالیا تو نری چی میشه؟باور کنین کسی رو می شناسم که لنگ 80000 تومن تا آخر ماهشه ولی سفر ترکیه و دبی اش رو هم میره.آخه مگه میشه یه مرد 80000 تومن هم تو حسابش نباشه آنوقت من یادمه وقتی من و مهدی بعد یه سال زندگی و درکمال تعجب اطرافیان ، بدون کمک هیچ کس بدون گرفتن حتی یه میلیون از پدر و مادرمون(البته آخر سر موقع قولنامه 2میلیون کم داشتیم که پدربزرگم بعنوان هدیه خانه بهمون داد)خانه خریدیم و شب اولی که رفتیم تو خانه فقط 500 تومن تو حسابمون پول بود با چه استرسی سرم رو گذاشتم رو بالشت که خدایا نکنه فردا یه اتفاقی بیافته و پول کم بیاریم آنوقت نمی فهمم که مردم چطوری زندگی می کنن؟

میخوام بگم اینروزها دارم شدیدا با این چشم و هم چشمی ها مقابله می کنم خانه ام ساده اس وسایل آشپزخانه ام ایرانیه تختمون خیلی خیلی ساده اس آنقدر که حوصله تون سر میره.وقتی قبل از عروسی با مهدی رفتیم برای خودمون تلویزیون بخریم همون موقع  با 100 تومن بیشتر میشد سونی بخریم اما من نذاشتم گفتم مهدی 100 تومن برای ما کلی پوله.تو خانه ما از تلویزیون آنچنانی و فرش فلان و ظرفهای گران قیمت خبری نیست تو خانه ما فقط یه آرامشی هست که وقتی بهش فکر می کنم دلم میلرزه مبادا از دستش بدیم.تو خانه ما عشقی بینمون هست که می دونم تو خیلی از خانه ها خبری ازش نیست.من میگم آدم باید پاش رو اندازه گلیمش دراز کنه شما نظرتون چیه؟

پ.ن: مثل اینکه دوستان اشتباه برداشت کردن من اصلا نگفتم این وسایل بلا استفاده ان من منظورم اینه که وقتی برای خرج ماهیانه پول کم دارین چه لزومی داره تو خانه اش مایکروفر باشه.من دقیقا منظورم رو تو جمله هرکسی پاش رو از گلیم خودش درازتر نکنه واضح گفتم.


نوشته شده توسط در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 2:23 | لینک ثابت |

هورا ما برگشتیم

بالاخره نوشتنم امد

ما خوبیم هانا هم خوبه و بقول مهدی حالا باید یه کاری کنیم شکمش راه بیافته.فعلا که سه روزه کار نکرده.هرکی اینجا رو بخوانه میگه این زنه همش داره از کار کردن شکم بچه اش می نویسه.بقول دکتر حسینی می گه دفعه قبل به خاطر یبوست امدین و ایندفعه اسهال.می گفت هانا خانم تکلیف ما رو معلوم کن می خوای کدوم رو انتخاب کنی.هرچی خواستم خودم رو راضی کنم که ببرم دکتر جدید دیدم نمی توانم.خوب از مریضی بگذریم

5شنبه گذشته ما رفتیم تولد ایلیا جون پسر خاله مرجان(از دوستهای دوران دانشگاه).هرچی از این بچه بگم کم گفتم که چقدر مودب و آقاس.هانا خانم هم که تمام تولد در حال رقصیدن و دلبری بودن


از شنبه هم درگیر مریضیه هانا بودیم.دوشنبه هم یکی از دوستهای قدیمیم بعد قرنی آمد خانمون که طفلی دوساعت بیشتر نماند چون هانا حالش بد شد و مهدی امد و مجبور شدیم ببریمش دکتر.از چهارشنبه هم درکنار مهدی داریم کیف میکنیم یک هفته بخاطر امتحانش سرکار نمیره.به هرچی اعتقاد دارین برای ما دعا کنین که اگه خدا صلاح میدونه مهدی قبول بشه.5شنبه شب هم شام خانه یکی از دوستهای دوران دبیرستان بودیم که ماشااله به ارادش بعد یه پسر 9 ساله دوباره باردار شده.ایندفعه دختره.هانا هم که طبق معمول اینقدر برای شوهر دوستم دلبری کرد که تا رسیدم خانه براش اسفند دود کردم.مهدی هم که مثل این چندماه اخیر با ما نیامد.امشب هم خانه خاله بهارکیم و فردا ناهار هم یه مهمونی ویژه هستیم که اگه صاحبخونه اجازه داد در موردش می نویسیم.آخه ما کمی تا قسمتی از این مامان حساب می بریم.



نوشته شده توسط در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 16:13 | لینک ثابت |

نمی دونم چم شده اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره.هانا از شنبه گلاب به روتون اس ه ا ل شده و منم دیگه واقعا کم آوردم.همون یه ذره غذایی رو هم که میخورد دیگه نمیخوره و بشدت لوس شده.

فقط خواستم یه خط بنویسم که ما زنده ایمممممممممممم.ما رو یادتون نره


نوشته شده توسط در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 17:52 | لینک ثابت |

پست اختصاصی هانا خانم

از چهارشنبه خانه نبودم و از دنیای وبلاگی بی خبر.

هانا غذا خوردنش بهتر شده البته بقول شکور دو دندونه بهتر نه بیشتر.احساس مادرانه ام هم میگه یه کمی لپهاش رو امده که البته دارم به خودم تلقین می کنماااااااااااا .دیروز هم هانا کنسرت داشت خانه مامان اگه ببینم طرفدار زیاد داره شاید بلیط هم فروختما حالا شما درخواست بدین ببینم چی میشه.فکر می کنین میکروفون هانا چی بود ؟ ..... سیم اتو .خیلی جدی سیم اتو رو گرفته دستش و می خوانه.

چهارشنبه هم یه کاری کرد که حسابی مبهوت شدم دنبال کنترل تلویزیون مریم خواهرم می گشتم پیدا نمی کردم از مامانم پرسیدم نمی دونی کجاست؟مامانم گفت نه یهو دیدم هانا رفت در کشوی دوم میز تلویزیونشون رو کشید و کنترل رو داد دست من گفت اینا.نمی دونم از کجا یاد گرفته این وروجک.روزی ده بار هم دلش برای باباش تنگ میشه و با عشوه و ناز و البته سر کج به سمت شونه به من میگه ماما میگم بله میگه بابا ده یعنی بابا رو ده تا دوست دارم منهم قربون صدقه اش میرم.بشدت به عینک آفتابی معتاد شده هرجا میریم میبره 5شنبه صبح با مریم رفته بود تو اکباتان من یادم رفت عینکش رو بدم مریم گفت تمام مدت عینک مریم رو زده بوده و چون براش بزرگ بوده با دستش نگه داشته و مردم هم که کلی خندیدن.تلفنی هم با همه می خواد صحبت کنه که البته این صحبت فقط شامل هان و بابا ددر میشه.خیلی خوب و خانمانه با باباش خداحافظی می کنه و اصلا هم پشت سرش گریه نمی کنه ولی خدا نکنه مامانم یا مامان مهدی بخوان برن من بیچاره میشم تا ساکتش کنم.و خدا هم نکنه کسی بره و هانا باهاش روبوسی و دست نداده باشه چندروز پیش دایی ام و زن دایی ام امده بودن خانه مامانم منهم که طبق معمول آنجا بودم بدون دست دادن با هانا رفتن و هانا منو مجبور کرد که دوباره برگردن و باهشون دست بده.به قطار هم خیلی علاقمند شده باباش قول داده اگه غذاش رو خوب بخوره براش بخره.صبحها هم که از خواب بیدار میشه خیلی خیلی افتخار میده و کارتونهای mbc3  رو می بینه که مناسب سنشه و دوست داره.خدا عمر بده این mbc رو که چندتا کارتون خوب برای سن هانا داره.

با مهدی در مورد متخصص گوش صحبت کردم (گفتم که من ذلیلم نمی توانم بهش نگم) بازهم گفت حساسی گفتم حالا چه اشکالی داره ببرم نشون بدم میگه هیچی نیست منم خیالم راحت میشه.یه کمی نگاهم کرد بعد به هانا گفت بابایی برو شارژه موبایل منو از تو کشوی میزتوالت بیار.گفتم مهدی توهم چه توقعاتی داره بچه ام چمی دونه شارژ چیه گفت تو صبر کن ببین.هانا رفت به سمت اتاق منم به دنبالش کشو رو باز کرد یه شارژ موبایل بود و یکی هم کابل موبایل من نتوانست بفهمه کدومه هردو رو برداشت داد مهدی ،مهدی با افتخار ازش تشکر کرد و گفت حالا یه قند هم به بابا بده هانا داد گفت حالا تو هی بگو این بچه مشکل شنوایی داره کجاش مشکل داره به این خوبی می شنوه گفتم بابا من که نمیگم کره شاید یه گوشش کمتر بشنوه.گفت من نمی دونم هرچی خودت صلاح می دونی همون کار رو بکن.با یکی از دوستهام که یادم بود پسرش دیر به حرف افتاده صحبت کردم گفت دقیقا آراد هم همین شرایط هانا رو داشت اولین نوه از هر دو خانواده و خیلی مورد توجه.بچه هم دور و برش نبود خیلی هم اجتماعی بود گفتار درمان بردیم گفت بخاطر همینها حرف نمی زنه می گفت خیلی خوب بود  و البته آنها یه جلسه بیشتر نرفتن و پسرش ده روز بعد به حرف افتاد ولی خیلی راضی بود و بهم توصیه کرد که حتما ببرم و فکر هم نکنم که پولم رو دارم دور میریزم.گفت درسته که هانا بالاخره حرف می زنه ولی الان وقتشه و چه بهتر که تو بهش کمک کنی که به موقع این اتفاق بیافته هرچقدر بزرگترها با حوصله به صداهای هانا گوش میدن بچه ها نمی توانن اینها رو بفهمن و وقتی بیان طرفش و ببینن که نمی توانن باهاش ارتباط برقرار کنن ازش فاصله می گیرن و همه اینها می توانه رو هانا اثر بگذاره.تلفن متخصص اطفال پسرش رو گرفتم که تو اکباتان بود خیلی وقت بود آنجا دنبال یه دکتر خوب می گشتم چون دکتر هانا که البته خیلی هم دوسش دارم(دکتر حسینی) مطبش بین سیدخندان و رسالته و برای من خیلی دوره ضمنا خیلی خیلی هم شلوغه و هربار کلی معطل میشم بدترین مسئله اش هم اینه که سه تا سه تا مریض می فرسته تو و هرچی دکتر با حوصله اس آدم خودش معذبه که جلوی دیگران هی سوال کنه.فکر کردم بد نیست یه دکتر دیگه هم برای هانا پیدا کنم.دیروز بردمش پیش همون دکتری که دوستم معرفی کرد خانم دکتر میرزرگر خیلی ازشون خوشم امد خیلی با آرامش با آدم صحبت می کرد و خیلی شمرده .با هانا خیلی خوب ارتباط برقرار کرد و هانا خیلی کم گریه کرد موقع معاینه.

حوصله تون رو سر نبرم همه چیز رو براش توضیح دادم گفت به نظر من اول ببر شنوایی اش چک بشه چون ممکنه یه گوشش کمتر بشنوه یا یه سری لغتها رو نشنوه می گفت حتی اگه درحد چنددسیبل هم کم بشنوه رو تکلمش اثر میگذاره بعد اگه مشکل شنوایی نداشت میبریش گفتار درمان آنجا بهت می گن که چه تمرینهایی باهاش بکنی که زودتر به حرف بیافته.خلاصه که قراره وقت بگیرم و هانا رو ببرم.بازهم بهتون خبر میدم.

ببخشید خیلی طولانی شد مثل همیشه.


نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ساعت 17:27 | لینک ثابت |

سروده پرواز همای

بخشی از سروده پرواز همای در اپرت موسی و شبان.منو واقعا مبهوت کرد و اشکم درآمد امیدوارم هرگز این شعر رو فراموش نکنم

خدا از هرچه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم من

نوشته شده توسط در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 0:5 | لینک ثابت |

دوستتون دارم

دوستهای خوبم ممنون که اینهمه به فکرم بودین و کامنتهایی به این مفصلی برام نوشتین راستش حرفهاتون خیلی آرومم کرد و بیشتر از آن خوشحالم شدم که دوستهایی دارم که اینقدر من وهانا رو دوست دارن. خواستم جواب کامنتها رو بدم ولی فکر کردم بهتره یه پست جدید بزارم و به همه بگم:

بابا شماها نشده یه روز ناراحت باشین و از زمین و زمان ایراد بگیرین؟ اونروز منم اینجوری بودم.هاله جون مطمئن باش درست امدی من مامان بدی نیستم عروست رو درست انتخاب کردی من فقط یه  روز آنجوری بودم نه هر روز. شماها که پسرتون یا دخترتون دیر به حرف افتاده یا دیر دندون درآورده نشده فقط یه روز خیلی بی منطق بهش فکر کنین و غصه بخورین یا آرزو کنین کاشکی اینجوری نبود؟
بخدا من می دونم هانا مشکلی نداره می دونم بالاخره حرف می زنم می دونم لاغر بودنش مهم نیست می دونم بالاخره غذا خوب می خوره اما یه روز از روزهای خدا دلم گرفت و هوس کردم باشما ها درد دل کنم اصلا و ابدا معنیش این نیست که من بچه ام رو با بچه های بقیه مقایسه کردم اگه گفتم با خواندن پست گلناز یا مامان شاینا دلم گرفت به هیچ وجه منظورم مقایسه نبود.خوب طبیعیه که هر چیزی وقتی داره مثل راه رفتن ،نشستن، دندون درآوردن،حرف زدن و خیلی کارهای دیگه حالا بعضی بچه ها دیرتر بعضی ها زودتر .مثلا دختر یکی از دوستهامون وقتی یه سالش بوده شعرهای حافظ رو میخوانده.خوب من که نیومدم هانا رو با آن مقایسه کنم.من می دونم و می فهمم اینها رو .اما نشده با علم به این چیزها شماها هم افسوس بخورین کاشکی فلان طور میشد؟یعنی می خواین به من بگین شماها همتون منطقی بودین یکی بچه اش دیر حرف زده یکی دیر راه افتاده یکی دیر دندون درآورده و همه خیلی خیلی منطقی قضیه رو پذیرفتین بدون اینکه حتی یه روز یا یه لحظه بهش فکر کنین یا غصه اش رو بخورین؟؟؟؟
اینها رو نوشتم که بدونین آن حرفها فقط درددل بود بخدا من هرروز سر هرچیزی سرهانا داد نمی زنم من تنها مشکلم با هانا فعلا غذا خوردنشه یعنی تنها مشکلی که می دونم خودش از عمد نمی خوره.می دونم که خیلی از بچه ها بد غذان.اما هانا چون همیشه سوپش رو خیلی خوب می خورده من تو این دوسال معنی بچه بدغذا رو نفهمیدم.امروز روز خوبی داشتیم از صبح کمتر برای کارهای خانه وقت گذاشتم سرناهار با هم غذا خوردیم چندقاشقی خورد گفت نمی خوام منهم مخالفتی نکردم هانا عاشق ماسته من مدتیه به خاطر یبوستش بهش ماست نمی دادم امروز یه ماست پرچرب گرفتم و یه دل سیر ماست خورد بعد دوباره چندقاشق غذا خورد درکل فکر نکنم دوقاشق غذاخوری خورده باشه ولی حرص نخوردم از خواب که بیدار شد دوباره براش میارم بالاخره وقتی گشنه اش بشه میخوره.
اینو بدونین که من همه مشکلاتم رو مثل همتون نمی توانم اینجا بنویسم فقط اینو بدونین که خانواده ما روزهای سختی رو می گذرونه و مامان هانا همه سعیش رو می کنه که این روزها هانا چیزی از مشکلات نفهمه هرچندگاهی مامان هانا هم کم میاره و فقط یه جا داره که دلش رو خالی کنه آنهم همین صفحه سفید کامپیوتره.
گلناز عزیزم ازت خیلی خیلی ممنون که اینهمه وقت گذاشتی و برام کامنت نوشتی دیشب که می خواستم بخوابم به خودم گفتم باورت میشد یه روز همچین دوستهایی داشته باشی که از غصه ات غصه بخورن و از شادیت شاد بشن؟تو فوق العاده ایی اینها تعارف نیست تو آنقدر فهمیده ای که حتی بخاطر من پست هانای خودت رو یه تاخیر انداختی برای اینکه خودت هم مادری و می دونی من الان چه حالیم.از همین جا به همتون قول میدم ببرمش دکتر و نتیجه رو بهتون میگم ، گر چه می دونم و مطمئنم مشکل شنوایی نداره.گلناز جون مطمئن باش من هیچ وقت ازت ناراحت نمیشم تو این یکسالی که باهات آشنا شدم شناختمت و می دونم که چقدر بی شیله پیله ایی و چقدر دلسوزی.اما قربونت برم تو دوتا دخترناز داری با کلی تجربه بزار منم ازت یاد بگیرم زیاد دعوام نکن خوب؟ضمنا گلناز من هرگز بخاطر اینکه احساس کردم هانا چیزی رویاد نمیگیره سرش داد نزدم من فقط سر غذا نخوردن داد زدم بابا مگه من مادر فولادزره ام؟خدایش چطور دلم میاد سرهانا بخاطر یاد نگرفتن رنگ داد بزنم من کی همچین حرفی زدم؟
مهشید جون متاسفم که تو و تارا مریض شدین و از دست منم حرص خوردی قربونت برم تقصیر خودته با من دوست شدی چیکار کنم حساسم دیگه تحملم کنین.
مریم(واژه ها) ازتو هم ممنون که باوجودی که بچه نداری اینقدر قشنگ و منطقی برام کامنت گذاشتی واقعا لذت بردم.
مامان ارشک و مامان هستی (جوجو) مهد رو امتحان کردم نشد .حاضر نشد بمونه با مشاور صحبت کردم گفت هانا مشکلی تو حرف زدن نداره و اگه مهد رو بخاطر حرف زدن میارم بهتره نیارم.
پوپک جون از راهنمایی ات درمورد اموزش ممنون خیلی جالب بود.
آرام جون هانا اصلا اهل تلویزیون دیدن نیست نه کارتون نه فیلم هیچی.بنابراین این نمی توانه تاثیر داشته باشه.شربت اشتها اور هم حتما ایندفعه که بردمش پیش دکتر خودش بهش میگم که بده.و بهترین نظرت تزئین ظرف غذا بود که حتما اینکار رو می کنم.
گلی جون اگه ممکنه شماره گفتار درمانی که درمورد لکنت باران باهاش مشورت کردی بهم بده فکر کنم اینجوری خیالم راحتترمیشه. بازهم از همه ممنون که بهم کمک کردین و آرومم کردین منو ببخشین و برام دعا کنین که این روزهای سخت رو که فکر کنم حداقل تا عید طول میکشه به خوبی بگذرونم و نتیجه هم هرچی خدا صلاح بدونه بشه.دوستتون دارم.ببخشید که اینقدر طولانی شد.حالا یه چندتا عکس بزارم دلتون باز بشه

همبن امروز هانا سوار الاغش کادوی تولد یکسالگی عمه نرگس جون



هانا خانه مامان مهدی با عروسک بچگی عمه



هانا درحال درس خواندن کنار کتابهای باباش





یادم رفت از نیلوفر عزیزم هم تشکر کنم و برای چندمین بار بهت میگم خیلی دوستت دارم و بهت افتخار میکنم.از بقیه دوستان هم که جداگانه اسمشون رو نبردم ولی باکامنتها شون منو شرمنده کردن ممنون


نوشته شده توسط در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 18:16 | لینک ثابت |

کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین من اورد؟

تا حالا تو بغل دختر 2 سال و دوماه تون گریه کردین؟

امروز از آن روزهایی بود که بی حوصله بیدار شدم.اصولا من آدم سحرخیزیم ولی امروز زیاد خوابیدم شاید برای همین کسل بودم.با هانا تا 10:30 خواب بودیم صبح بزور می خندیدم و یه کمی باهاش بازی کردم خانه رو جارو کردم ظرفهای توی سینک رو شستم، یه کمی وبلاگ گردی کردم به جای اینکه حالم بهتر شه بدتر شد.ظهر هانا موقع خواب زیاد گریه کرد خیلی عصبی بودم توی دلم کلی سرش داد زدم.تا حالا اینکار رو کردین؟واقعا احساسم واقعی بود واقعا فکر می کردم دارم داد می زنم و یه کمی آروم شدم اما یهو زدم زیر گریه .هانا بچه ام هاج و واج مونده بود چی شده.خیلی عصبیم ازحرف نزدن هانا.دلم میخواست مثل بچه های همسنش بغلم کنه و به جای اینکه بگه مامان ده (یعنی مامان ده تا دوستت دارم) جمله کامل رو بگه دلم میخواست شیرین زبونی این روزهاش رو می دیدم و می شنیدم وقتی پست لالایی گلناز رو خواندم (نشد لینکش رو بزارم)که هانای گلناز که از هانای من کوچیکتره چطور حرف می زنه یا پست آخر مامان شاینا جون رو خواندم یهو قلبم درد گرفت.نگین مهم نیست بالاخره حرف میزنه .باید جای من باشین و بفهمین چی میگم چقدر براش رنگها رو میگم یا نگاهم نمیکنه یا یا توجه نمیکنه چقدر براش لغتهای آسون  رو تکرار میکنم فایده ایی نداره اصلا حاضر نیست بگه.دیگه جلوی کسی بلند نمیگم حرف نمیزنه.دیگه وقتی با ایما و اشاره چیزی می خواد بهش نمی خندم و چیزی که خواسته بهش نمی دم اما چه فایده دریغ از یه تغییر.حتی نمی توانم بفهمم هانا هوشش چطوره.

اصلا حاضر نیست حروف جدید رو تکرار کنه فقط حروفی که استفاده میکنه شامل " م-ا-ب-د-ر-گ-ج-ی-پ-و است.وقتی کتاب رو میگیره دستش ،منم مادرم دلم می خواد صداش رو بشنوم که غلط غلوط می خونه اما تنها صدایی که می شنوم همینه آگیا ، آگیا ، آگیا و ... همین.به وفور از هان استفاده میکنه بجای آره ، سلام، بیا، برو، و صدتا کلمه دیگه.

بهم نگین ببر گفتاردرمانی مهدی نمیزاره.میگه هانا هیچ مشکلی نداره فقط تنبلی میکنه تو داری زیادی بزرگش میکنی بالاخره می بینی که حرف میزنه.اما مادر نیست که بفهمه با خواندن پستهای مامانها چه حالی بهم دست میده وقتی دختر عزیزم چیزی رو می خواد و میگه گیگو گیگو.و من باید کل وسایل خانه رو نشونش بدم تا بفهمم منظورش چیه.نگین جوابش رو نده نگین با بی تفاوتی مجبورش کن حرف بزنه نگین هنوز که زوده خیلی دیر نشده.تو رو خدا اینها رو بهم نگین .همین الان هم که دارم اینها رو می نویسم اشکهام داره میاد و نمی توانم جلوشون رو بگیرم.مسخره ام نکنین که این چه بیکاره که نشسته برای حرف نزدن بچه اش گریه می کنه باید جای من باشین و بفهمین که وقتی می ری خانه مادرشوهرو و دخترخاله شوهرت که چندسال از تو کوچیکتره با چه غروری از حرفهای پسرش که از هانا دوماه کوچیکتره حرف میزنه و آخر سر بهم میگه هانا هنوز حرف نمیزنه؟

این روزها کم غذا خوردن هانا هم بیشتر اعصابم رو بهم ریخته.اهرکی هانا رو می بینه میگه چه لاغر شده.(این جمله برای یه مادر از صدتا فحش بدتره)از وقتی از دبی برگشتیم مصصم شدم که بهش دیگه سوپ ندم .هانا هم خیلی خیلی بد غذا میخوره تقریبا 80% مواقع داد منو درمیاره و باید سرش داد بزنم تا بخوره می دونم این روش اشتباهه ولی خیلی خیلی حرص میخورم که بعد از هر لقمه آب میخواد و وقتی بهش نمی دم گریه می کنه.خیلی مواقع تحمل می کنم و محلی به گریه اش نمیزارم اما بعضی وقتها هم دیونه میشم و سرش داد میزنم.

این روزها دلیل برای ناراحتی زیاد دارم وضعیت کار مهدی هر روز منو نگرانتر میکنه به هیچ کس هم نمی توانم چیزی بگم چون جز ناراحتی برای کسی فایده ایی نداره خیلی باهاش حرف میزنم خیلی زیاد ،اما احساس می کنم مهدی هم بریده.زندگی مون بشدت سخت شده کمتر همو می بینیم تا مهدی وقت داشته باشه که درس بخونه.

این روزها فکر رفتن هم بیشتر آزارم میده .وقتی رویه مبلها رو می بینم که اینقدر کثیف و چرک شده و با هرچی می سابم تمیز نمیشه وقتی تو کابینتها رو می بینم و فکر می کنم شاید از این خراب شده که مثلا اسمش وطنه بریم.بلاتکلیفی بین موندن و رفتن.که اگه بریم چی میشه اگه بمونیم چی میشه.

بگذریم خیلی پرت و پلا نوشتم به قول مهشید از هر دری سخنی شد.

منو ببخشین اینها رو نوشتم که فقط باهاتون درددل کرده باشم.مطمئنم که تا شب که مهدی بیاد حالم بهتر شده و با دیدن روی ماهش که همیشه و با همه خستگی اش بهمون میخنده همه سختی ها رو فراموش می کنم.از اینکه غرهای منو خواندین ممنون از اینکه اینجا هستین و من همیشه تشنه دوست رو تنها نمیزارین بازهم ممنون.



نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 17:19 | لینک ثابت |

ادامه عکسها

نمی دونم چرا نشد بقیه عکسها رو تو پست قبل بزارم.

هانا در محلات

خانه ییلاقی پدر بزرگم تو ده عیسی آباد جایی که مامانم تابستونهای بچگی اش رو اینجا گذرونده وکلی ازش خاطره داره

هانا مرداد88 تولد مونا خانم برادرم .آخی بچه ام چه کپل بوده

تولد تارا جون مامان سارا

فکر نکنین دخترم عاشق این آقا پسر شده ها نه.می خواست موبایلش رو بگیره

جشن پرشین بلاگ 5 شنبه 88/8/7 دوهانا. هانای من و هانای مامان گلناز.چه سخنرانی میکنه هانا.

تارای خوشگل مامان مهشید(مامان مهشید اعتراض کردن که چرا عکس تارا سیاه افتاده اشکال منه که با موبایل گرفتم  خواستم از وبلاگ لیلی عکس بردارم که نتوانستم به هر حال شما بدونین که تارا خانم گرچه تو این عکس هم خوشگله ولی خیلی خوشگلتر از اینه که می بینین ما که عاشقشیم.)

وندای خوش تیپ مامان گلناز

یونای نازنین مامان لیلی

هانا سر خاک بابا



نوشته شده توسط در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 11:35 | لینک ثابت |

عکسهای تولد دو سالگی هانا

من یه مامان تنبلم همین جا اعتراف می کنم.ولی امروز میخوام جبران کنم.عکسها رو می گذارم از تولد هانا تا دیشب با تاخیر دوماهه.شرمنده اگه حوصله تون سر می ره چون خیلی زیاده.بچه هایی که تولد هانا بودن و اینجا عکسشون نیست دلیلش اینه که تو بعضی عکسها صورت مامانها معلوم بود نگذاشتم همینجا عذرخواهی می کنم. روی عکسها برین اسم بچه ها رو می بینین

 

تارای مامان مهشید

هانا ، تارا ، باران

 

 






هانا در محلات

 









































































نوشته شده توسط در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 10:42 | لینک ثابت |

عشق دوم

من برای بار دوم عاشق شدم

چیه خوب عاشق هانا شدم اشکالی داره؟جدی میگم وقتی نگاهش می کنم می خواهم ضعف کنم هی جلوی خودم رو میگیرم.خدا اگه به من موهبت قشنگ نوشتن رو نداده لااقل اجازه داده زیاد عاشق شم.یه موقع دیدی از این عشق دومی بیشتر خوشم آمد یه بچه دیگه هم آوردم!!!!!!!! نه شوخی کردم من غلط بکنم.

وقتی میگن مادر ، آدم فکر می کنه همچین که نطفه بچه بسته شد تو یهو یه حس قلمبه مادری از آسمون میفته تو دلت.اما اشتباه نکن عزیزم از این خبرها نیست طول میکشه.وقتی باراداری هی دست میزنی به شکمت و میگی یعنی الان این تو یه موجود زنده اس؟ هی می خواهی به خودت تلقین کنی که دلت براش پر میزنه.اما می بینی انگار با آن حس مادری که می گن خیلی فاصله داری بعد چندماه میگذره و یه کم احساس نزدیکی بیشتری بهش می کنی.نه ماه که تموم شد به خودت میگی وقتی بدنیا بیاد و ببینیش عاشقش میشی لحظه شماری می کنی ببینیش و مثل من احمق هم استدلالت برای زایمان طبیعی اینه که مگه میشه من بیهوش باشم و لحظه ایی که نه ماه منتظرش بودم رو نبینم؟ می خواهم همون موقع که بدنیا آمد بغلش کنم و آییییی گریه کنم آی گریه کنم که دل سنگ هم آب بشه.اما ............ اشتباهت همینجاس چون هرچی کلاس زایمان بدون درد رفتی و پول بی زبون رو دادی به خانم پرستار که بهت یاد بده چطوری باید نفس بکشی و چطوری باید ... بزنی تا زودتر و راحتر بیاد موقع بدنیا آمدن بچه فراموش می کنی.

وقتی ساعت نه صبح روز 2 شهریور رفتم حمام پیش خودم گفتم نکنه امروز باشه و بهم الهام شده برم حمام آخه مامانم کلی برام تعریف کرده بود که سر زایمان من حتی آرایشگاهش رو هم رفته بوده.القصه ساعت 11 دردها با فاصله دو دقیقه به دو دقیقه شروع میشه.خوب منم که تا حالا نزائیده بودم بلد نبودم.خانه مادرشوهر باشی و هی گزارش درد بدهی؟مگه میشه.رفتم تو اتاق و در رو بستم یه کاغذ و مداد برداشتم و فاصله دردها رو نوشتم.بعد مهدی طفلی رو که همون روز امتحان فوق پیام نور داشت صدا کردم و گفتم درد دارم مهدی هم اصرار که به مامانش بگیم.و اما مادرشوهر نازنینم که آمدن گفتن نه جانم درد زایمان که یهو دو دقیقه به دو دقیقه شروع نمیشه به این راحتی نیست مگه می توانی بشینی اگه درد زایمان بود الان اینجا غش کرده بودی.منم که ساده باور کردم .آنروز جمعه بود و مادرشوهر جان بخاطر من که عاشق آبگوشتم آبگوشت درست کرده بودن به من گفتن تو بشین سر سفره ما برات غذا میاریم و منم که بقول خواهرم ،عروس گلم ،گفتم نه مگه میشه منم باید کمک کنم ظرف ترشی بدست دولا شدم بزارم سر سفره که یهو درده گرفت دولا ماندم مامان مهدی ترسید و گفت نه مثل اینکه خبریه.غذا نخور تا بریم بیمارستان.ساعت1 رفتیم بیمارستان جمعه بود و نه دکتر خودم بود و نه دکتر بیهوشی.یادت بخیر دکتر بیاتی که بهم گفتی به امید اپیدورال که نمی خواهی زایمان طبیعی کنی؟چون شاید جمعه باشه و دکتر بیهوشی نداشته باشیم.خلاصه دوستان رفتیم اتاق انتظار و پرستار شفت معاینه کردو گفت بچه داره میاد سریع به دکتر زنگ زد که دکتر خودت رو برسون همین الانه اس که بچه بیاد.اما.... این هانای چشم سفید تا شب ساعت 10:10 دکتر بیچاره رو معطل کرد.دکتر هم همش با من دعوا که مگه بهت نگفتم زایمان طبیعی نکن شماها فکر میکنین ما برای پولش میگیم .بیچاره روز جمعه از ساعت3 تا 10 شب تو بیمارستان بود.البته پولش رو گرفت شما نگران نباشین.

و اما از مادر بچه بشنوید که خیلی سرحال خوابیده بود رو تخت و گه گداری یه ناله ایی می کرد.از آنجایی که یه کمی هم خجالتیه همیشه فکر می کرد وای اینهایی که درد دارن و داد می زنن چقدر روشون زیاده.پرستارهای مهربون هم هی می گفتن وای چه مامان خوبی اصلا داد نمی زنه.وقتی پرستار شیفت روز با شیفت شب عوض شد گفت فقط یه زائو داریم که خیلی خوبه و همکاری می کنه.چشمتون روز بد نبینه وقتی دکتر برای چندمین بار امد و دید خبری از امدن هانا خانم نیست به پرستار شیفت شب گفت کیسه آبش رو پاره کنین خیلی طول کشیده.واییییییی که از همون موقع دردهای من شروع شد و هرچی کلاس رفته بودم یادم رفت.بیمارستان رو گذاستم رو سرم دادهایی می زدم که نمی دونین.مگه می گذاشتم این دکتر بخت برگشته از اتاق بره بیرون.اینجور مواقع تو دردها معمولا یا شوهرشون رو صدا می کنن یا مادرشون رو ولی من هی می گفتم دکتر (با ناله بخوانین) تا می خواست از در اتاق بره بیرون می گفتم دکتر نرو دکتر منو تنها نزار من الان میمرم کمکم کن . خلاصه هرچی التماس بود می کردم که بمونه.تا 9:30 من داد زدم و گریه کردم و درد کشیدم.دکتر گفت بریم تو اتاق زایمان شاید تو آن پزیشن قرار بگیره و بیاد .حالا نگو هانا خانم سرشون بزرگه.درنهایت دکتر به پرستار گفت زنگ بزنین دکتر بیهوشی بیاد ببریمش سزارین.منو میگی لجم درامد اینهمه درد کشیدم حالا باید درد بیهوشی رو هم بکشم پرستار برگشت و گفت زنگ زدم الان حرکت میکنه.

دکتر بیاتی گفت آخرین راه رو هم امتحان میکنم اگه نشه دیگه میری برای سزارین یه لوله پلاستیکی نشونم داد و یه توضیحاتی هم داد که من آنموقع هیچی نفهمیدم یه چیزی شبیه فرسپس درست کرد و مثل اینکه با آن هانا رو کشید بیرون آن لحظه دیگه نایی برای داد زدن نداشتم فقط منتظر بودم بیاد بیرون و راحت شم.تمام احساس مادری ام تموم شده بود ازش بدم میامد اصلا دلم نمی خواست ریختش رو ببینم.وقتی دکتر گذاشتش رو سینه ام نگاهش کردم حسابی عصبانی بودم که اینقدر درد کشیدم.دریغ از یه قطره اشک خوشحالی.

اینه که میگم دلم خوش بود وقتی آمد یهو حس مادری هم باهاش میاد.داستان طولانیه.حس مادری هم به مرور امد اما الان که دوسال و دو ماهشه فکر می کنم دیگه حس مادری ام زده بالا.یه لحظه هم نمی توانم ازش دور باشم.نمی دونم 20 سالش بشه چطوری میشم.

نمی دونم چی شد اینها رو نوشتم اصلا می خواستم جریان 5شنبه که رفتیم یه سری جشن پرشین بلاگ رو بنویسم اصلا چی شد؟


نوشته شده توسط در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 9:51 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


اینجا رو به بهانه هانا ولی بیشتر برای با شما بودن و از خودمون نوشتن درست کردم.هر
کسی که به خانه مجازی یا واقعی ما سر بزنه قدم رو چشمهای ما میزاره

آرشیو مطالب

آخرین پست های وبلاگ

پیوند ها

لادن عزیزم
عمو پورنگ
گلهای گلدون
باران نخودچی مامان بهار
ستاره جون
هانا جون و مامان مهین
ارشیا جون و مامان هاله
ملودی جون و مامان مهسا
حلما جون و مامان آرام
ساناز عزیزم
تارا جون و مامان سارا
ارشک جون و مامان مهتا
صحرای عزیزم
غزل جون و مامان الهام
تارا جون و مهشید عزیزم
تندیس جون و مامان سحر
فاطمه جون و مامان مریم
یونا جون و مامان لیلی
گل آبی عزیزم
روژین جون و مامان سمیرا
علیرضا جون
پرنیان جون و باران جون
هیژای عزیز
باران کوچولو و مامان گلی
ستایش جون و مامان ندا
مارال جون و غذاهای خوشمزه
خانواده کوچک من
عشق ما آرتینا
آرتین بزرگ مرد کوچک
پریا جون و مامان لیلا
لیلیان جون
هستی جوجو و مامان لیلا
شیما جون
کارن جون و مامان گلی

امکانات


Powered by BLOGFA
File Hosting by Persian Gig

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ hivahana محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم


قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

شهر قالب وبلاگ